امروز : جمعه 21 اسفند 1388 FarsiClub Toolbar
farsiclub.com
خــانـه عضویت کلاب ها جـسـتـجـو متولدین امروز پیامک گالری عکس
ثبت نام عضو جدید افراد آنلاین
صفحه اصلی
وبــلاگ
تعداد دوستان
1%
ارسال پیام
11%
دریافت پیام
26%
وبلاگ
7%
وبلاگ
جوان پیر

از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم
دارم هواى صحبت ياران رفته را
يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم
پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نويد زندگى جاودانيم
چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده ى جرس كاروانيم
گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسمانيم
گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بى همزبانيم
اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانيم
گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانيم
شمعم گريست زار به بالين كه شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم

جمعه 30 بهمن 1388
آخرین وصیت

(( بنام خدا ))

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک     چندروزی قفسی ساخته ام با بدنم

سلام بر همه، بجز سلام فروش...

سلام بر همه کسانی که دوستشان دارم و سلام بر اندک کسانی که دوستم دارند...

در این ساعاتی که این نامه را می نویسم دلم لبالب خسته است، تنم سراسر درد و قلبم آکنده از اندوه... اندوه ندیدن پدر، مادر، برادر، دوستانم و کسانیکه به ایشان فکر میکنم.

قطعا زمانیکه این دست نوشته را میخوانید دیگر دم و بازدمی ندارم و دیگر چنین نامی وجود ندارد.

آخرین سخنانم را به عزیزانم در همین چند سطر خلاصه میکنم:

---بسمی تعالی---

آغازین روی سخنم با کسی است که در سراسر زندگیم رنجش دادم، کسی که وقتی هنوز چشم بر این دنیا نگشودم و نا خواسته عذابش دادم، کسی که عاشقانه بزرگم کرد...مادرم.

درود بی کران بر تو . سلام مادر...

نمیدانی در آن آخرین ساعاتی که کنارت بودم به چه اندازه پرستیدمت. مرا ببخش، در طول زندگانیم ندانسته و جاهلانه و از روی نادانی آزارت دادم، رنجاندمت. مرا ببخش. همیشه تو را دوست داشتم نه به عنوان مادر، نه به عنوانی که چون در شکمت بودم باید دوستت میداشتم، بلکه به خاطر عشقت، بخاطر مهربانیت. مادرم در زندگیم اگر بانگی زدو، اگر گستاخی کردم همه و همه از روی جوانی و نادانی بود. دلت را خالی کن. مرا ببخش. خیلی دوست داشتم با تو حرف بزنم، درد دل کنم و با عاقوشت پزیرایم باشی. همیشه تا جاییکه می توانستم سفره دلم را پیش رویت پهن میکردم و از تو کمک میخواستم.

اما مادرم خیلی از حرفها را نگفتم... ای کاش میتوانستم. حرفهایی که خودم از شنیدنش عمری خنده ام میگرفت اما اکنون دچارش بودم.

مادرم در تمام عمرم زنی به صبوری تو ندیدم... بارها خواسته و نا خواسته خود را در جای تو گذاشتم و دیدم که تاب تحمل ندارم. تو چقدر صبوری،و چقدر پاک، و چقدر بزرگوار.

مرا ببخش، ببخش برای آنچه نباید میگفتم و گفتم، آنچه نباید میکردم و کردم، و...

میدانم دعایت راهنمای من است، پس هدایتم کن. دستت را می بوسم و از دور در عاقوشت میگیرم. خدا حافظ

                                                                                     فرزند گنه کارت ن... 

---بسمی تعالی---

سلام میکنم به مستحکم ترین و سخت ترین تکیه گاهم...

سلام پدر...

هیچگاه نشد که بگویم چقدر به وجودت افتخار میکنم. همیشه از داشتن پدری مثل تو غرق در شادی بودم. آرزویم این بود که برای پدری که مثل کوه استوار بود چند صباحی حتی کوتاه، ترکه چوبی خشکیده باشم که گاهی دردست گرفته و کمکی برای راه رفتنت گردم. میدانم هیچگاه عصای سفتی برای تو نبودم. چه بسیار با هم خندیدیم، چه بسیار با هم شادی کردیم، چه بسیار قلبت را شکستم، چه بسیار اندوه را میهمان سینه ات کردم. هرجا که بودم تورا به معنای واقعی کلمه پدر میخواندم. تو نیز مرا ببخش.

میدانم فرزندی خوب برایت نبودم اما چه کنم این رسم زمانه است که همه آن را تجربه میکنند، زمان جوانی... و جوان به رسم جوانی گستاخ است.

تو نیز دعایم کن. نمی دانم این راهی که میروم به کجاست و چه میشود اما دعایت دلگرمی من است. پس دلگرمم کن.خداحافظ

                                                                                    فرزند درمانده ات ن...

---بسمی تعالی---

سلام میکنم به همراهی که همیشه پشتیبانم بود...

سلام ای برادرجان...

ای برادر می دانم تو میدانستی که هیچ مسافری بی همراه نمیتواند موفق باشد. از این رو همیشه همراهم بودی. همیشه خواسته ام این بود که روزی تمامی خوبیهایت را جبران کنم. اما توان این همه محبت را ندارم. مگر می شود قطره با دری مقایسه گردد؟! همیشه و در هرجایی با افتخار می گفتم برادری دارم که دانسته هایم از اوست. کسی که کمکم می کند تا در زندگیم تنها نباشم. مرا ببخش.

ببخش که بخشش رسم بزرگ مردان است. محبتت زیاد و توانم کم و دیگر هیچ. خداحافظ

                                                                                   برادر گستاخت ن...

---بسمی تعالی---

اخرین روی سخنم سلامی است که آن را تقدیم کسانی می کنم که به ایشان لقب دوست دادم...

تقدیم به همسایه ای عزیز و خندان ب...، به سنگ صبوری محترم م...، به راهبانی زنده دل پ...، به قلعه ای مطمئن ع...، به عزیزی دلسوز ه...، و ...

پیش هر کدامتان رازهایی دارم که همیشه راز است و بدانید شما را صمیمانه و خالصانه دوستتان دارم. بابت تمام کوتاهی هایم شرمسارم. مرا ببخشید. خداحافظ

                                                                                 دوستی نارفیق ن...

---بسمی تعالی---

و سرانجام رسیدیم به چند سطر آخر...

این قسمت آخر و سلام آخر برای کسانی است که میدانم هیچگاه نخواهند مرا بخشید. بسیاری را ندیدم که طلب عفو کنم و میدانم که کسانی هستند دلشکسته. و از خدا میخواهم که مرا ببخشد.

و تو آخرین و تنها ترین کسی که در قلبم بودی، بابت تمامی صدماتی که بواسطه حضور من متحمل شدی، تو نیز مرا ببخش.

-------------------------------

ای کسا نیکه امروز اینجا برای این آشنای حقیر جمع شده اید سپاسگذارم.

میدانم که شاید اندک کسانی باشند که از رفتن من ناراحت شده و میگریند. بدانید که هر قطره اشکی که میریزید دانه های آتشی است که بر چشمان من فرود می آید و به قلبم زبانه میکشد. اشکهایتان را  ببرید جایی که کسی باشد لایق این سوگ. میدانم که من لیاقت این دانه های گرانبهای شمارا ندارم.

تنها تقاضایم خواندن این ساه مشق بر سر حفره ای است که در آن برای همیشه خفته ام.

عشق از عزل است و تا ابد خواهدبود           جوینده عسق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد              آن کس که نه عاشق است رد خواهد بود

 

                                                                              گنهکاری پر مدعا ن...

            

پنجشنبه 29 بهمن 1388
عشق تنهایی یا عاشق تنهایی ؟!

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یادمان باش اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

پنجشنبه 1 بهمن 1388
قصه آدم
آدمی را گفتن میوه ممنوعه را هرگز نخور میوهی شیطان و استغفار را هرگز نخور میوه ای را که با خاک و زمین می ارزد هرگز نخور میوه سرخ و سفید و زرد را هرگز نخور آدمی تصمیم خود را بر گرفت از میان ناکرده ها کردن گرفت دست برد بر آن درخت استوار سیب را از شاخه کند و کرد آن را در دهان گفت آن پروردگار کائنات نا کرده را کردی و فرمان شد خطا از میان حوریان در خاک افتادی چه سود زیستن اغاز کردی در زمین اما چه سود ابلیس خنده زد ناگاه بر روی خدا گفت این شد بعد از آن هزاران ادعا ؟ گفت این بود آن سجده گاه مرسلین اشرف مخلوق تو این بود ، همین ؟ این که از فرمان تو سرپیچی نمود این که در راه هوس از تو گشود ندا آمد که ای ابله ترین روح من در اوست ای نادان ترین در نهایت کینه به اینجا رسید سالها به چند صد قرن می رسید گناه من چه بود گر چه او ممنوعه بخورد گناه من چه بود گرچه او آدم نبود!!!
شنبه 12 دی 1388
سیگار عشق

زندگی لذت یک نخ سیگار بین دو هم آغوشی است . . .

چه دورند و چه نزدیک به هم این دو هم راهی . . .

 

پنجشنبه 10 دی 1388
لوح گور

نه در رفتن حركت بود

نه درماندن سكوني.

 

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود

و باد سخن چين

با برگ ها رازي چنان نگفت

كه بشايد.

 

دوشيزه عشق من

مادري بيگانه است

و ستاره پر شتاب

در گذرگاهي مايوس

بر مداري جاودانه مي گردد.

*****

پنجشنبه 19 آذر 1388
من مرگ را . . .

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد.

اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد.

اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد.

***

در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

 

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادي در من.

فواره و رؤيا در تو بود

تالاب و سياهي در من.

 

در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم.

***

من برگ را سرودي كردم

سر سبز تر ز بيشه

 

من موج را سرودي كردم

پرنبض تر ز انسان

 

من عشق را سرودي كردم

پر طبل تر زمرگ.

 

سر سبز تر ز جنگل

من برگ را سرودي كردم

 

پرتپش تر از دل دريا

من موج را سرودي كردم

 

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودي كردم.

*****

پنجشنبه 19 آذر 1388
پری برای پرواز در قفس

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

پنجشنبه 19 آذر 1388
کفرنامه 2

شبی در حال  مستی تکیه بر جای خدا کردم

نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم

در آن لمحه ز مستی حال گردان شد

خدا دیدم وجودم محو وگریان شد

بخود فائق شدم مستی ز سر رفت

غرور آمد دلم از حد کم رست

خدا دیدم خودم را بندگی کو؟

کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟

زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟

زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟

چو مستی دست در جای خدا زد

به چنگیزان ونامردان قفا زد

به لیلی حکم عشق دائمی داد

به شیرین حق خوب زندگی داد

به مجنون آتشی از جنس دم داد

به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد

چرا لیلی ومجنون باز مانند؟

چرا فرهاد از شیرین برانند؟

چرا وقتی که من مست وخدایم

چنان باشم که گویندم گدایم؟

در آن حالت که پیمانه پرم بود

شرابم همدم ودل ساغرم بود

من مست و خراب حالا خدایم

ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم

به پیران وقت پیری می دهم جان

جوانان در جوانی قوت ونانپ

چرا آهو ز مادر باز ماند؟

چرا فرزند صیادش بنالد؟

چراها و چراها و چراها

شب قدرت گذشت وآرزوها

بسختی قامتم را راست کردم

گلوی خشک خود را صاف کردم

کنار بسترم پیمانه ای پر

ولی جیبم تهی از سکه ودر

شراب از سر برفته بی تا مل

نمی یابم اثر از تاج واز گل

همان مست ورهای رو سیاهم

غلط کردم که پی بردم خدایم!

پنجشنبه 19 آذر 1388
کفر نامه

خدا وندا000!

اگر روزي بشر گردي

زحال بندگانت با خبر گردي

 پشيمان مي شدي از قصه خلقت

 از اينجا از آنجا بودنت !

 خداوندا000!

 اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

 لباس فقر به تن داري

 براي لقمه ي ناني

 غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

 زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 خداوندا000

 اگر با مردم آميزي

 شتابان در پي روزي

 ز پيشاني عرق ريزي

 شب آزرده ودل خسته

 تهي دست و زبان بسته

 به سوي خانه باز آيي

 زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

   خدا وندا000

 اگر در ظهرگرماگير تابستان

 تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

 لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

 و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

 واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

 و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!

 تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

 يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 دگر آهم نمي گيرد

 دگر اين سازها شادم نمي سازد

 دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

  نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

 نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد0

 اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

 خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

 من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است0

 خدا پوچ است0

 خدا جسمي است بي معني

 خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

 و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

 عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا000

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

 چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

 خداوندا000

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

 خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را0

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

 کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

 آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

 می لغزد

پس...قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم 000 !

پنجشنبه 19 آذر 1388
< بعدی قبلی >
| درباره ما - تماس با ما | قوانین | تبلیغات |