امروز : جمعه 8 مرداد 1389 FarsiClub Toolbar
farsiclub.com
خــانـه عضویت کلاب ها جـسـتـجـو متولدین امروز پیامک گالری عکس
ثبت نام عضو جدید افراد آنلاین
صفحه اصلی
وبــلاگ
تعداد دوستان
3%
ارسال پیام
17%
دریافت پیام
65%
وبلاگ
7%
وبلاگ
شاید... شاید سهراب زبانی دیگر داشت
شايد آنروز که سهراب نوشت: (( تا شقايق هست زندگي بايد کرد )) خبري از دلِ مردمِ محروم نداشت او ندانست ،که غم اجبار است او ندانست ،که درد فرياد است شايد آن روز که سهراب نوشت شکمِ سيري داشت سَرِ بي دردي داشت عشقي داشت بي همتا.. آري !!! سهراب ندانست که اينگونه نوشت او ندانست که شادي شده چون دُرِِ گـــران او ندانست که عشق بيمار است او ندانست که نگاه غمگين است.... آري اي سهرابم شاعر نام آورم تو ندانستي که چگونه ؛؛ ‍ دل مردم شکست.. کاش بودي و ميديدي که دگر اثري از آن گٌل مقصود تو نيست همه جا عکسش هست همه جا پر شده از کينه و جنگ همه قلبها زخمي مادران ميگريند بر سر قبر عزيزانِ زِ دست رفته خود.... همه جا تاريکيست تاريکي نابوديست تاريکي هم مرگ است شايد آن روز که نوشتي تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبر از حال يتيمان تو نداشتي شاعر شايد.... شايد..../ شايد هم داشتي و دادي اميد به همان مردم محرومِ عزيز
چهارشنبه 2 تير 1389
کودکانه

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چسمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در خانه نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید ؟؟

دوشنبه 9 فروردين 1389
جوان پیر

از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم
دارم هواى صحبت ياران رفته را
يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم
پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نويد زندگى جاودانيم
چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده ى جرس كاروانيم
گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسمانيم
گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بى همزبانيم
اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانيم
گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانيم
شمعم گريست زار به بالين كه شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم

جمعه 30 بهمن 1388
آخرین وصیت

(( بنام خدا ))

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک     چندروزی قفسی ساخته ام با بدنم

سلام بر همه، بجز سلام فروش...

سلام بر همه کسانی که دوستشان دارم و سلام بر اندک کسانی که دوستم دارند...

در این ساعاتی که این نامه را می نویسم دلم لبالب خسته است، تنم سراسر درد و قلبم آکنده از اندوه... اندوه ندیدن پدر، مادر، برادر، دوستانم و کسانیکه به ایشان فکر میکنم.

قطعا زمانیکه این دست نوشته را میخوانید دیگر دم و بازدمی ندارم و دیگر چنین نامی وجود ندارد.

آخرین سخنانم را به عزیزانم در همین چند سطر خلاصه میکنم:

---بسمی تعالی---

آغازین روی سخنم با کسی است که در سراسر زندگیم رنجش دادم، کسی که وقتی هنوز چشم بر این دنیا نگشودم و نا خواسته عذابش دادم، کسی که عاشقانه بزرگم کرد...مادرم.

درود بی کران بر تو . سلام مادر...

نمیدانی در آن آخرین ساعاتی که کنارت بودم به چه اندازه پرستیدمت. مرا ببخش، در طول زندگانیم ندانسته و جاهلانه و از روی نادانی آزارت دادم، رنجاندمت. مرا ببخش. همیشه تو را دوست داشتم نه به عنوان مادر، نه به عنوانی که چون در شکمت بودم باید دوستت میداشتم، بلکه به خاطر عشقت، بخاطر مهربانیت. مادرم در زندگیم اگر بانگی زدو، اگر گستاخی کردم همه و همه از روی جوانی و نادانی بود. دلت را خالی کن. مرا ببخش. خیلی دوست داشتم با تو حرف بزنم، درد دل کنم و با عاقوشت پزیرایم باشی. همیشه تا جاییکه می توانستم سفره دلم را پیش رویت پهن میکردم و از تو کمک میخواستم.

اما مادرم خیلی از حرفها را نگفتم... ای کاش میتوانستم. حرفهایی که خودم از شنیدنش عمری خنده ام میگرفت اما اکنون دچارش بودم.

مادرم در تمام عمرم زنی به صبوری تو ندیدم... بارها خواسته و نا خواسته خود را در جای تو گذاشتم و دیدم که تاب تحمل ندارم. تو چقدر صبوری،و چقدر پاک، و چقدر بزرگوار.

مرا ببخش، ببخش برای آنچه نباید میگفتم و گفتم، آنچه نباید میکردم و کردم، و...

میدانم دعایت راهنمای من است، پس هدایتم کن. دستت را می بوسم و از دور در عاقوشت میگیرم. خدا حافظ

                                                                                     فرزند گنه کارت ن... 

---بسمی تعالی---

سلام میکنم به مستحکم ترین و سخت ترین تکیه گاهم...

سلام پدر...

هیچگاه نشد که بگویم چقدر به وجودت افتخار میکنم. همیشه از داشتن پدری مثل تو غرق در شادی بودم. آرزویم این بود که برای پدری که مثل کوه استوار بود چند صباحی حتی کوتاه، ترکه چوبی خشکیده باشم که گاهی دردست گرفته و کمکی برای راه رفتنت گردم. میدانم هیچگاه عصای سفتی برای تو نبودم. چه بسیار با هم خندیدیم، چه بسیار با هم شادی کردیم، چه بسیار قلبت را شکستم، چه بسیار اندوه را میهمان سینه ات کردم. هرجا که بودم تورا به معنای واقعی کلمه پدر میخواندم. تو نیز مرا ببخش.

میدانم فرزندی خوب برایت نبودم اما چه کنم این رسم زمانه است که همه آن را تجربه میکنند، زمان جوانی... و جوان به رسم جوانی گستاخ است.

تو نیز دعایم کن. نمی دانم این راهی که میروم به کجاست و چه میشود اما دعایت دلگرمی من است. پس دلگرمم کن.خداحافظ

                                                                                    فرزند درمانده ات ن...

---بسمی تعالی---

سلام میکنم به همراهی که همیشه پشتیبانم بود...

سلام ای برادرجان...

ای برادر می دانم تو میدانستی که هیچ مسافری بی همراه نمیتواند موفق باشد. از این رو همیشه همراهم بودی. همیشه خواسته ام این بود که روزی تمامی خوبیهایت را جبران کنم. اما توان این همه محبت را ندارم. مگر می شود قطره با دری مقایسه گردد؟! همیشه و در هرجایی با افتخار می گفتم برادری دارم که دانسته هایم از اوست. کسی که کمکم می کند تا در زندگیم تنها نباشم. مرا ببخش.

ببخش که بخشش رسم بزرگ مردان است. محبتت زیاد و توانم کم و دیگر هیچ. خداحافظ

                                                                                   برادر گستاخت ن...

---بسمی تعالی---

اخرین روی سخنم سلامی است که آن را تقدیم کسانی می کنم که به ایشان لقب دوست دادم...

تقدیم به همسایه ای عزیز و خندان ب...، به سنگ صبوری محترم م...، به راهبانی زنده دل پ...، به قلعه ای مطمئن ع...، به عزیزی دلسوز ه...، و ...

پیش هر کدامتان رازهایی دارم که همیشه راز است و بدانید شما را صمیمانه و خالصانه دوستتان دارم. بابت تمام کوتاهی هایم شرمسارم. مرا ببخشید. خداحافظ

                                                                                 دوستی نارفیق ن...

---بسمی تعالی---

و سرانجام رسیدیم به چند سطر آخر...

این قسمت آخر و سلام آخر برای کسانی است که میدانم هیچگاه نخواهند مرا بخشید. بسیاری را ندیدم که طلب عفو کنم و میدانم که کسانی هستند دلشکسته. و از خدا میخواهم که مرا ببخشد.

و تو آخرین و تنها ترین کسی که در قلبم بودی، بابت تمامی صدماتی که بواسطه حضور من متحمل شدی، تو نیز مرا ببخش.

-------------------------------

ای کسا نیکه امروز اینجا برای این آشنای حقیر جمع شده اید سپاسگذارم.

میدانم که شاید اندک کسانی باشند که از رفتن من ناراحت شده و میگریند. بدانید که هر قطره اشکی که میریزید دانه های آتشی است که بر چشمان من فرود می آید و به قلبم زبانه میکشد. اشکهایتان را  ببرید جایی که کسی باشد لایق این سوگ. میدانم که من لیاقت این دانه های گرانبهای شمارا ندارم.

تنها تقاضایم خواندن این ساه مشق بر سر حفره ای است که در آن برای همیشه خفته ام.

عشق از عزل است و تا ابد خواهدبود           جوینده عسق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد              آن کس که نه عاشق است رد خواهد بود

 

                                                                              گنهکاری پر مدعا ن...

            

پنجشنبه 29 بهمن 1388
عشق تنهایی یا عاشق تنهایی ؟!

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یادمان باش اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

پنجشنبه 1 بهمن 1388
قصه آدم
آدمی را گفتن میوه ممنوعه را هرگز نخور میوهی شیطان و استغفار را هرگز نخور میوه ای را که با خاک و زمین می ارزد هرگز نخور میوه سرخ و سفید و زرد را هرگز نخور آدمی تصمیم خود را بر گرفت از میان ناکرده ها کردن گرفت دست برد بر آن درخت استوار سیب را از شاخه کند و کرد آن را در دهان گفت آن پروردگار کائنات نا کرده را کردی و فرمان شد خطا از میان حوریان در خاک افتادی چه سود زیستن اغاز کردی در زمین اما چه سود ابلیس خنده زد ناگاه بر روی خدا گفت این شد بعد از آن هزاران ادعا ؟ گفت این بود آن سجده گاه مرسلین اشرف مخلوق تو این بود ، همین ؟ این که از فرمان تو سرپیچی نمود این که در راه هوس از تو گشود ندا آمد که ای ابله ترین روح من در اوست ای نادان ترین در نهایت کینه به اینجا رسید سالها به چند صد قرن می رسید گناه من چه بود گر چه او ممنوعه بخورد گناه من چه بود گرچه او آدم نبود!!!
شنبه 12 دی 1388
سیگار عشق

زندگی لذت یک نخ سیگار بین دو هم آغوشی است . . .

چه دورند و چه نزدیک به هم این دو هم راهی . . .

 

پنجشنبه 10 دی 1388
لوح گور

نه در رفتن حركت بود

نه درماندن سكوني.

 

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود

و باد سخن چين

با برگ ها رازي چنان نگفت

كه بشايد.

 

دوشيزه عشق من

مادري بيگانه است

و ستاره پر شتاب

در گذرگاهي مايوس

بر مداري جاودانه مي گردد.

*****

پنجشنبه 19 آذر 1388
من مرگ را . . .

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد.

اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد.

اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد.

***

در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

 

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادي در من.

فواره و رؤيا در تو بود

تالاب و سياهي در من.

 

در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم.

***

من برگ را سرودي كردم

سر سبز تر ز بيشه

 

من موج را سرودي كردم

پرنبض تر ز انسان

 

من عشق را سرودي كردم

پر طبل تر زمرگ.

 

سر سبز تر ز جنگل

من برگ را سرودي كردم

 

پرتپش تر از دل دريا

من موج را سرودي كردم

 

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودي كردم.

*****

پنجشنبه 19 آذر 1388
پری برای پرواز در قفس

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

پنجشنبه 19 آذر 1388
< بعدی قبلی >
| درباره ما - تماس با ما | قوانین | تبلیغات |