آخرین وصیت
(( بنام خدا ))
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چندروزی قفسی ساخته ام با بدنم
سلام بر همه، بجز سلام فروش...
سلام بر همه کسانی که دوستشان دارم و سلام بر اندک کسانی که دوستم دارند...
در این ساعاتی که این نامه را می نویسم دلم لبالب خسته است، تنم سراسر درد و قلبم آکنده از اندوه... اندوه ندیدن پدر، مادر، برادر، دوستانم و کسانیکه به ایشان فکر میکنم.
قطعا زمانیکه این دست نوشته را میخوانید دیگر دم و بازدمی ندارم و دیگر چنین نامی وجود ندارد.
آخرین سخنانم را به عزیزانم در همین چند سطر خلاصه میکنم:
---بسمی تعالی---
آغازین روی سخنم با کسی است که در سراسر زندگیم رنجش دادم، کسی که وقتی هنوز چشم بر این دنیا نگشودم و نا خواسته عذابش دادم، کسی که عاشقانه بزرگم کرد...مادرم.
درود بی کران بر تو . سلام مادر...
نمیدانی در آن آخرین ساعاتی که کنارت بودم به چه اندازه پرستیدمت. مرا ببخش، در طول زندگانیم ندانسته و جاهلانه و از روی نادانی آزارت دادم، رنجاندمت. مرا ببخش. همیشه تو را دوست داشتم نه به عنوان مادر، نه به عنوانی که چون در شکمت بودم باید دوستت میداشتم، بلکه به خاطر عشقت، بخاطر مهربانیت. مادرم در زندگیم اگر بانگی زدو، اگر گستاخی کردم همه و همه از روی جوانی و نادانی بود. دلت را خالی کن. مرا ببخش. خیلی دوست داشتم با تو حرف بزنم، درد دل کنم و با عاقوشت پزیرایم باشی. همیشه تا جاییکه می توانستم سفره دلم را پیش رویت پهن میکردم و از تو کمک میخواستم.
اما مادرم خیلی از حرفها را نگفتم... ای کاش میتوانستم. حرفهایی که خودم از شنیدنش عمری خنده ام میگرفت اما اکنون دچارش بودم.
مادرم در تمام عمرم زنی به صبوری تو ندیدم... بارها خواسته و نا خواسته خود را در جای تو گذاشتم و دیدم که تاب تحمل ندارم. تو چقدر صبوری،و چقدر پاک، و چقدر بزرگوار.
مرا ببخش، ببخش برای آنچه نباید میگفتم و گفتم، آنچه نباید میکردم و کردم، و...
میدانم دعایت راهنمای من است، پس هدایتم کن. دستت را می بوسم و از دور در عاقوشت میگیرم. خدا حافظ
فرزند گنه کارت ن...
---بسمی تعالی---
سلام میکنم به مستحکم ترین و سخت ترین تکیه گاهم...
سلام پدر...
هیچگاه نشد که بگویم چقدر به وجودت افتخار میکنم. همیشه از داشتن پدری مثل تو غرق در شادی بودم. آرزویم این بود که برای پدری که مثل کوه استوار بود چند صباحی حتی کوتاه، ترکه چوبی خشکیده باشم که گاهی دردست گرفته و کمکی برای راه رفتنت گردم. میدانم هیچگاه عصای سفتی برای تو نبودم. چه بسیار با هم خندیدیم، چه بسیار با هم شادی کردیم، چه بسیار قلبت را شکستم، چه بسیار اندوه را میهمان سینه ات کردم. هرجا که بودم تورا به معنای واقعی کلمه پدر میخواندم. تو نیز مرا ببخش.
میدانم فرزندی خوب برایت نبودم اما چه کنم این رسم زمانه است که همه آن را تجربه میکنند، زمان جوانی... و جوان به رسم جوانی گستاخ است.
تو نیز دعایم کن. نمی دانم این راهی که میروم به کجاست و چه میشود اما دعایت دلگرمی من است. پس دلگرمم کن.خداحافظ
فرزند درمانده ات ن...
---بسمی تعالی---
سلام میکنم به همراهی که همیشه پشتیبانم بود...
سلام ای برادرجان...
ای برادر می دانم تو میدانستی که هیچ مسافری بی همراه نمیتواند موفق باشد. از این رو همیشه همراهم بودی. همیشه خواسته ام این بود که روزی تمامی خوبیهایت را جبران کنم. اما توان این همه محبت را ندارم. مگر می شود قطره با دری مقایسه گردد؟! همیشه و در هرجایی با افتخار می گفتم برادری دارم که دانسته هایم از اوست. کسی که کمکم می کند تا در زندگیم تنها نباشم. مرا ببخش.
ببخش که بخشش رسم بزرگ مردان است. محبتت زیاد و توانم کم و دیگر هیچ. خداحافظ
برادر گستاخت ن...
---بسمی تعالی---
اخرین روی سخنم سلامی است که آن را تقدیم کسانی می کنم که به ایشان لقب دوست دادم...
تقدیم به همسایه ای عزیز و خندان ب...، به سنگ صبوری محترم م...، به راهبانی زنده دل پ...، به قلعه ای مطمئن ع...، به عزیزی دلسوز ه...، و ...
پیش هر کدامتان رازهایی دارم که همیشه راز است و بدانید شما را صمیمانه و خالصانه دوستتان دارم. بابت تمام کوتاهی هایم شرمسارم. مرا ببخشید. خداحافظ
دوستی نارفیق ن...
---بسمی تعالی---
و سرانجام رسیدیم به چند سطر آخر...
این قسمت آخر و سلام آخر برای کسانی است که میدانم هیچگاه نخواهند مرا بخشید. بسیاری را ندیدم که طلب عفو کنم و میدانم که کسانی هستند دلشکسته. و از خدا میخواهم که مرا ببخشد.
و تو آخرین و تنها ترین کسی که در قلبم بودی، بابت تمامی صدماتی که بواسطه حضور من متحمل شدی، تو نیز مرا ببخش.
-------------------------------
ای کسا نیکه امروز اینجا برای این آشنای حقیر جمع شده اید سپاسگذارم.
میدانم که شاید اندک کسانی باشند که از رفتن من ناراحت شده و میگریند. بدانید که هر قطره اشکی که میریزید دانه های آتشی است که بر چشمان من فرود می آید و به قلبم زبانه میکشد. اشکهایتان را ببرید جایی که کسی باشد لایق این سوگ. میدانم که من لیاقت این دانه های گرانبهای شمارا ندارم.
تنها تقاضایم خواندن این ساه مشق بر سر حفره ای است که در آن برای همیشه خفته ام.
عشق از عزل است و تا ابد خواهدبود جوینده عسق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد آن کس که نه عاشق است رد خواهد بود
گنهکاری پر مدعا ن...
پنجشنبه 29 بهمن 1388
|