به نام خدای خالق زلیخا
سلام یوسفم
سلام ای سر تا پا جمال و ای سرا پا جلال
نمی دانم کجایی . اصلا خلق شدی ای جفت آسمانیم ؟ شاید خدا می دانسته در این قرن چشم دل زنان کور می ماند . حرف کوتاه می کنم که سفره دل پر از گرد و غبار و من ! خسته همیشه در سفر . همیشه رفتنی . تو را ندیدم و نمی بینم و نخواهم دید . عیب از من نیست . زنانگی هر روز در من موج می زند . موج های این دریای همیشه متلاطم ، قدرتش را به نمایش می گذارد و من بی صدا روی شن های خیس ساحل قدم می زنم . تو را هیچ گاه ندیدم و همیشه به زلیخا حسودی کردم . به چشمانش ، دست هایش ، زنیتش اما چشم دلم کور بود . کور که نبود . کور شد . وقتی دختر بچه بودم و تازه فرقم را با هم بازی هایم حس کردم ، در بازی های کودکانه به نفع شان می باختم . همیشه رقابت در من موج می زد اما به خوبانشان که می رسید ، باخت روحم را راضی می کرد . یاد آمدنت ، فکر حضورت ، اولین دیدار ، قرارهای پنهانی ، چشمانم را براق تر می کردند . گاهی هیچ کس نبود . گاهی از تنهایی می پوسیدم ولی می گفتم می آی ... یه روزی ، یک جایی . چشمان انتظارم را بارها از مردان پنهان کردم . شبه یوسف ها برای مدتی سرگرمم می کردند ولی هیچ گاه به خودم دروغ نگفتم . در دل می گفتم تو یوسف نیستی ، اگر باشی از آن من نه ! تو مرا به جنون نمی کشی و با حضورت نمی لرزم . تنها شیطنت های دخترانه دارم که چه باشی چه نباشی در من بوده و هست . من لرزش دست می خواهم که دیوانگی دل را گواهی دهد و این کار تو نیست .
غم ندیدنت را نمی توان از چشمان همیشه منتظرم ربود . دست هایم همیشه خالی . ندریدم پیراهنت را . نبوییدم عطر نفست را . نفس نکشیدم بوی پیراهنت را و روحم هنوز دختر مانده و می دانم روحم همچون دیگران دست نخورده می ماند . می ترسم از روزگاری که در کنار نوه هایم حقیقت چشمانم دست دلم را رو کند . نکند از دهانم بپرد که همیشه منتظر هستم ، آخر ذاتم پنهان کاری بلد نیست . اصلم ، ذاتم ، رسالتم وحشی گریست ... جامه یک زن مطیع و سر به راه و پاکدامن ، این کفن به ارث رسیده از اجداد زمینیم را هر روز به تن می کشم ولی با یادت هر روز روح سرکشم وحشی گری را مرور می کند .
هر روز یوسف نماها داوطلبانه به حجله می روند . یک روز صبر جمیل یعقوب ندارند و یک لحظه جگر پاره پاره زلیخا . همه سفره هاشان بوی هوس می دهد . هوس در دل هامان لانه کرده و دیگر هیچ خانه تکانی تارهای عنکبوتیش را حریف نیست .
شاید اشتباهی به این قرن تعلق دارم . شاید باید در مصر باستان زن می شدم و کنیزی زلیخا می کردم و روحم قرار می گرفت . شاگردی مکتبش ، لذت حضورش ، صبر جمیل یعقوب گونه اش ... یونس وار در شکم ماهی کنج عزلت برگزیدن و طلب عفو کردنش ... معجزه موسی گونه اش در برابر دیدگان ساحران زمانه و در آخر ... محاوره بی واسطه با خدایش همچون محمد ، آن یوسف عرب* ... من مرید این مرشد همیشه عاشقم . این به تمام معنی زن . این استاد قرن ها . این پیام آور عشق .
یعقوب وار می گریم ، زلیخا وار در خلوت جامه خود می درم ، چشم از غیر تو می شویم و کنج عزلت بر می گزینم ... تا شاید جامه ام بوی عشق دهد ، دستانم لایق پرستش باشند و چشم دلم باز شود .
هر آنکه در این حلقه زنده نیست به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
زلیخایت
ریحانه

* ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد*